Sunday, October 05, 2008
شده کتابی رو از وسط شروع به خوندن کنید؟روی راحتی نشسته بودم و لپ تاپم روی پام بود. کنارم نشست و گفت: میدونی وقتی لیندا رفت بخوابه چی پرسید؟ حدس میزدم موضوع چی باشه و گفتم نهگفت: پرسید'' تعطیلات دیگه چیکار میکنین. ازش پرسیدم پیش ما هستی خوشحالی دخترم. گفت آره''.بعد از چند ثانیه سکوت نگاه عمیقی بهم کرد و گفت: این برای من خیلی پرمعنی و مهمه. لیندا تو رو خیلی دوست داره.نگاهش کردم. خیره شدم تو چشمهاش و گم شدم. اشکهام گوله گوله بی اختیار میریخت. خیلی خجالت کشیدم. سرم رو برگردوندم به لپ تاپ و دیگه نگاهش نکدم. شده گاهی اوقات در اوج خوشبختی احساس کنین یک بغضی مثل غده توی گلوتون گیر کرده؟ شده گاهی اوقات احساس کنین زیادی از حد خوبین ؟
Saturday, March 29, 2008
ما امروز میریم کشتی سواری. کشتی با برنامه ایرانی و فقط مهمان های ایرانی به مناسبت سال نو.من و دوستم و دوستام و دوستاشون و دوستان اونها و .... خلاصه اکثر ایرانی هایی که میشناسم میان.کشتی ساعت هفت عصر حرکت میکنه و من شب کار بودم و هنوز هم سر کارم. حول و هوش ساعت یازده ظهر میرم خونه و آماده میشم. غذا هم با خومون درست میکنیم و میبریم. کلی ایرانی بازی. چاره ای نیست زندگی دانشجویی رو باید باهاش ساخت.تازه من بدتر از اون باید کتاب دفترم رو هم ببرم و از اونجایی که کشتی فردا شش عصر برمیگرده اگه فرصتی یک ساعته پیدا کردم بشینم بخونم.همه اونهایی که قصد مهاجرت دارن باید بگم که فکر نکنن ما هر روز و شب از این برنامه ها داریم اینجاها؟ نخیر من یک نمونه اش شب و روز سگ دو میزنم واسه درس و دراوردن خرج زندگیم.به همه اونهایی که در ایران در کنار خانواده هاتون هستین و لااقل جمعه ها در هم جمع میشید یا اگه دلتون گرفت یک دو ساعتی کنار هم هستید حسودی میکنم. قدرشو بدونید
Sunday, March 02, 2008
من عاشق و مست از قلب اروپای شرقی پایتخت زیبای چک اومدم خونه.اگه شما بدونید این پراگ چقدر زیباست.. خرج اضافی برای سفر دوبی نمیکنید.راستش یک مدتی گفتم اینجا ننویسم. حس نوستالژی دویونه ام میکنه. سخته غربت . منم دلم و تمام خاطراتم تو تهران ریشه دوانده. کی بود میگفت خونه آدم اونجاست که دلت خوش باشه امه باور کنید من ندیدم آدمی رو که از سوئد تعریف کنه. اینجا همه جور یک مدل دیگه سرده. کوچیکه و آب و هواش همیشه خاکستری.قابل توجه همه اونهایی که میخوان اینجا بیانن واسه درس خوندن یا زندگی. اینجا به شما با تمام امکانات زندگی افسردگی و دلتنگی عجیبی هدیه میده.سوئدی ها هم آدمهای مهربونی نیستند. بسته و سیاه و سفیدن.این رو چند روز پیش همکلاسیم( مطلع هستید که من دوباره میرم دانشگاه. اقتصاد و حسابداری میخونم) میگفت. لیسیا اهل برزیل هست و سالها در کشورش حسابدار بوده وقطعا از همه بیشتر میدونه اگه پرحرفیش رو نادیده بگیریم تجربیات بین المللی داره ولی موقع بحث و کار گروهی که میشه گله میکرد که سوئدی ها سربسته بهش میپرونن که ما از تو بیشتر میدونیم تو از یک کشور در حال توسعه فقیر میایی.الان بعد از این همه مدت که از شروع ترم میگذره.. من خیلی از بچه های سوئدی کلاس رو نمیشناسم. نمیشه درستشون کرد. این تو خونشونه و باهاش بزرگ شدن. منظورم همین ذهنیت ما و شما هست.
Thursday, December 06, 2007
اگه شما یک تازه راننده بودید که تازگی یک رنو قرمز قراضه خریده و از ماشین هم هیچ حالیش نیست و فقط بلده برونه و به تنهایی کاپوت ماشین رو بالا میزدید و چراغ جلوی ماشینتون رو که سوخته بود عوض میکردید و همه این مراحل رو به تنهایی در پارکینگ منزلتون در مقابل چشم چند مرد آماده به خدمت که لبخندی گوشه لباشون نشسته و منتظرن تا رو برگردونی و بگی ببخشید ممکنه.... انجام میدادید به اندازه من الان خوشحال بودید؟.
Monday, December 03, 2007
شعر باز باران با ترانه رو یادتون هست؟باز باران با ترانهبا گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.....اینجا باران نه بو و نه طعم و خاصیتی جز لیز شدن جاده ها نداره. هوا ساعت سه بعد از ظهر تاریک میشه و همه جا خیس و کثیف هست. چند روزه که بی وقفه داره بارون میاد..مامان شنبه به دیدنم میاد و امسال کریسمس در کنارم هست. می خواهم براش بلیط کنسرت گوگوش بگیرم. اصرار داره که من هم برم اما من از تمامی جشنهای ایرانی فراریم. با نسل دوم ایرانی های اینجا اشتراکی ندارم و سن سالم به نسل اول نمیخورد. مامان تا بیست و نهم دسامبر پیشم هست و بعد از اون راهی ایران میشه و من راهی بارسلونا با یک دوست بلوند خوشگل سوئدی.امسال اولین سالی هست که سال نو رو در سرزمین سرد و بی حال اسکاندیناوی نیستم.
Tuesday, October 16, 2007
امروز بعد از ظهر مبلهای بزرگی که سفارش داده بودم اومد. فکر نمیکردم اینقدر سنگین باشن. راننده بار هم وقت نداشت کمکم کنه. من موندم و دو تا نشینمن بزرگ و سنگین.نمیدونستم چی کار باید بکنم و از کی کمک بگیرم. به هر کسی هم زنگ میزدم کم کم دو ساعتی طول میکشید تا بتونه بیاد و کمکم کنه. رفتم در یکی از آپارتمانهای روبرو رو زدم و گفتم من یک زن تنها هستم که مبلهام تو کوچه مونده و احتیاج به کمک دارم. فکر کنم قیافه ام خیلی درمانده و پریشان بود که سوئدی مهربون و بیچاره که احتمالا تازه از سر کار رسیده بود خونه گفت حتما حتما الان میام.یک همسایه دیگه هم که فکر کنم هندی یا شاید بنگلادشی بود رو تو کوچه پیدا کردم و شدن دو نفر. مبلها انقدر بزرگ بودن که موقع آوردنشون در هال آینه دیواری ام افتاد و شکست. موقع جمع کردن تکه های آینه فکر کردم اگه تهران بودم با اشاره ای کمک میریخت.قدر در کنار خانواده بودن رو باید دونست. هزار تا دوست خوب و صمیمی هم برام جای خانواده رو نمیگیرن. این رو حالا میفهمم. بعد شش سال زندگی در غربت.
Sunday, October 07, 2007
این اواخر زیادی غرق ایران شدم
دلم میخواد با مشت بکوبم تو دهنش وقتی میگه شنیدم تو ایران مردم با خر و اسب صکص دارن. دلم میخواد خوردت کنم وقتی با حالت تمسخر از احمدی نژاد و بمب اتم و تروریست حرف میزنی. ولی رمقی برام باقی نمونده و فقط نگاه میکنم و دفاع نمیکنم.
گاهی اوقات تو حسرت یک پیاده روی تو یکی از خیابانهای دنج تهران دیونه ام میکنه و حتی یک سفر مجانی به پراگ هم نمیتونه رقابتی برای ارضای این حس دلتنگی کنه. اما وقتی یاد ماشینهای گشت پلیس میافتم تصور دلهره از دستگیری به خاطر بدحجابی مثل آب سردی میمونه که توی سرمای منفی بیست درجه ماه فوریه بریزه روی سرت.
اینجا جدی جدی پاییز شده. استکهلم بی نهایت قشنگ شده و امروز یکی از دوستان یونانی ام میگفت تو استکهلم همه چی هم که داشته باشی باز یک حسی برای خوشبختی کامل کم هست. میگفت اینجا یک جور دیگه سرده و یک مدل دیگه دلگیره.
چند شب پیش زودتر از معمول اومدم خونه و به یاد مامان و عصرهای دلنشین نوجوانی قیمه درست کردم و با قابلمه رفتم آپارتمان عمه روژیتزا و با هم قیمه خوردیم. روژیتزا مثل دختر یچه های عاشق از خوشحالی چشم هاش برق میزد و من رو به شیرینی دارچینی دعوت کرد. با خودم فکر کردم ای کاش یک قنادی یا کافه تریای کوچک در تهران داشتم و عمه روژیتزا قنادم بود. مامان و عمه روژیتزا دوستای خوبی میشدن.