Thursday, August 03, 2006

حالا که يک هفته گذشته احساس ميکنم شوکش بهم وارد شده. يک حالت عجيب. شايد شروع افسردگی.
خوشحالم که لااقل تابستونه. اگه زمستون بود لابد کارم دوباره به جاهای باريک ميکشيد. وقتی ميگم زمستون بايد تصور کنيد يک سرمای استخوان سوز و تاريکی دايم.
دوستان خوبم دورو برم هستند و مايه دلگرميه. اما من خودم آدمی هستم که در رفت و آمد با دوستام حد رو نگه ميدارم. از طرفی همه متاهل هستند و من بينشون مجرد. اگر ايران بودم لااقل اينجور مواقع با خواهرم عصر ها بيرون ميرفتيم و قدم ميزديم و بستنی عصر تابستونی ميخورديم.
محل کارم رو عوض کردم و از اين به بعد با آدهمای دماغ بالايی سر و کار دارم. آدمهای از خود مشتکری که تصور ميکنند دنيا برای اونها ساخته شده. در سالن جديدی که ميخواهم کار کنم اقوام شاه و درباری ها رفت و آمد دارند.
خانه ام رو يک ماه ديگه از مستاجر پس ميگيرم. الان موقت پيش يکی از دوستان هستم. خدايا چقدر سخته برام مهمان بودن. از احساس سرباری متنفرم.
وقتی برگشتم خانه دوباره ميخواهم رنگ و نقاشی و تزيين رو از سر بگيرم. به خانه ام و مهمتر از همه به خودم فکر کنم.

February 2006
March 2006
April 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
November 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
July 2007
August 2007
October 2007
December 2007
March 2008
October 2008
December 2010
September 2011
Old achive
Designed by Ardaviraf