حالا که يک هفته گذشته احساس ميکنم شوکش بهم وارد شده. يک حالت عجيب. شايد شروع افسردگی.
خوشحالم که لااقل تابستونه. اگه زمستون بود لابد کارم دوباره به جاهای باريک ميکشيد. وقتی ميگم زمستون بايد تصور کنيد يک سرمای استخوان سوز و تاريکی دايم.
دوستان خوبم دورو برم هستند و مايه دلگرميه. اما من خودم آدمی هستم که در رفت و آمد با دوستام حد رو نگه ميدارم. از طرفی همه متاهل هستند و من بينشون مجرد. اگر ايران بودم لااقل اينجور مواقع با خواهرم عصر ها بيرون ميرفتيم و قدم ميزديم و بستنی عصر تابستونی ميخورديم.
محل کارم رو عوض کردم و از اين به بعد با آدهمای دماغ بالايی سر و کار دارم. آدمهای از خود مشتکری که تصور ميکنند دنيا برای اونها ساخته شده. در سالن جديدی که ميخواهم کار کنم اقوام شاه و درباری ها رفت و آمد دارند.
خانه ام رو يک ماه ديگه از مستاجر پس ميگيرم. الان موقت پيش يکی از دوستان هستم. خدايا چقدر سخته برام مهمان بودن. از احساس سرباری متنفرم.
وقتی برگشتم خانه دوباره ميخواهم رنگ و نقاشی و تزيين رو از سر بگيرم. به خانه ام و مهمتر از همه به خودم فکر کنم.
خوشحالم که لااقل تابستونه. اگه زمستون بود لابد کارم دوباره به جاهای باريک ميکشيد. وقتی ميگم زمستون بايد تصور کنيد يک سرمای استخوان سوز و تاريکی دايم.
دوستان خوبم دورو برم هستند و مايه دلگرميه. اما من خودم آدمی هستم که در رفت و آمد با دوستام حد رو نگه ميدارم. از طرفی همه متاهل هستند و من بينشون مجرد. اگر ايران بودم لااقل اينجور مواقع با خواهرم عصر ها بيرون ميرفتيم و قدم ميزديم و بستنی عصر تابستونی ميخورديم.
محل کارم رو عوض کردم و از اين به بعد با آدهمای دماغ بالايی سر و کار دارم. آدمهای از خود مشتکری که تصور ميکنند دنيا برای اونها ساخته شده. در سالن جديدی که ميخواهم کار کنم اقوام شاه و درباری ها رفت و آمد دارند.
خانه ام رو يک ماه ديگه از مستاجر پس ميگيرم. الان موقت پيش يکی از دوستان هستم. خدايا چقدر سخته برام مهمان بودن. از احساس سرباری متنفرم.
وقتی برگشتم خانه دوباره ميخواهم رنگ و نقاشی و تزيين رو از سر بگيرم. به خانه ام و مهمتر از همه به خودم فکر کنم.



















